«رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن»
هندوانه هر دو با یک دست خود برداشتن
چون دو تا شد هندوانه دست دیگر شد پدید
در دلم بیشک خدا یک قلب دیگر آفرید
دانم این کفر است اما گویمش بی بیش و کم
من دو تا معشوقه دارم با دو دل در سینهام
کس دلت را گر بدزدد کِی ستانی داد و دل؟
مطمئنتر میشود آدم اگر باشد دودل
گر صدای یک تپش آید ز بطن جسم من
قلب عاشق میتپد اما به بطن جان، نه تن
بشنو از معشوقههایم، باعثان این جنون
هر یکی یک قلب من را غائصان بحر خون
این یکی مهسان رخی جذاب و ناب و هوشبر
آن دگر یک عشوهگر از این یکی هم نیکتر
این یکی لیلای مجنون را ز خود شرمنده کرد
آن یکی شاهنده خسرو را به نازی بنده کرد
این خوش اندام و چو آهو مادهای نازک خرام
آن کمی فربه، و چابک، مادیانی نرم و رام
بٙه! که شهلا و پریچهرند همچون نامشان
جا به جا هرگز نگویم نامشان، با این نشان:
خال شهلا روی گوش چپ، پری هم یک نگین
هم به خاطر میسپارم با نشان پ و شین
شش شه و شش شیخ، شیدا شیوهی شهلا شوند
پا و پهلوی پری پروار و پستانها پیاند
در شهی این سر به زیری، خامیاش خوش آیدم
گل پری رند است و شوخ و خوب میخنداندم
بسترم در شور شهلا غرق، بعد از رفتنش
گرمی لبهاش بر لب، بر تنم عطر تنش
تا پریچهر آید و در بسترم غوغا شود
چند روزی وقت هست و بوی شهلا میرود
لذت عشقم دو تا شد، هم دو تا شد دردسر
بیگلایه، «هر که بامش بیش برفش بیشتر»
بر تنم روزی پری مویی بلند و بور دید
کرد رندی پیشه و چیزی نگفت، اما نوید
آن شبش بیبوسه طی شد، ظالمانه، ناروا
تا که روز نوبت شهلا شد و آمد دوا
هر که دارد این چنین معشوقههای چند رنگ
زندگی بر او شود شیرین و شادان و قشنگ
چون گل ارکید و میخک زینت و تاج سرند
از شمیم و رایحه هر یک ز آن یک بهترند
زادهی مرداد و فروردین، به این طبع و عیار
جمعه دارم میل تابستان و یکشنبه بهار
چارفصلم پر شود با یک زمستان، یک خزان
حال دانم از کجا چار است تعداد زنان.