صبح روز بعد چشمم باز شد
باز بیداریم و روز آغاز شد
در سرم دیشب سوالی قبل خواب
آمده تا صبح، اما بی جواب
شب شدن یعنی که با این سادگی
کردهام یک روز حالا زندگی؟
فرصت پاسخ به این پرسش نبود
فکر کارم خواب از چشمم زدود
چشم وا کردم که بیداری کنم
کار کردم تا فقط کاری کنم
در سرم از مرگ خود آکندهام
دم گرفتم تا بدانم زندهام
خاستم از جا و چشمم سوی در
صحنهای روحم ز جسمم برد در
لای در باز است و دیدم و پشت آن
زندگی را زیر یک رنگین کمان
رنگهایش پرتو شادی فشاند
خواب من را از سرم یک جا پراند
در پی این زندگی روز و شبم
سالها درگیر درس و مکتبم
تا خودش خود را به من عریان نمود
رنگ سرخش تا بنفش و تا کبود
پس الفبایش همین تا آخر است
زندگی از آب همراحتتر است
از میان در گذشم سوی او
سوی گلها و درخت و جوی او
داد سر در پیشوازم هلهله
نغمههای زندگی را چلچله
میدویدم در میان رنگها
گوش میکردم به آن آهنگها
تا که دیدم زندگی یعنی همین
تا شدم همبازی باد و زمین
زندگی یعنی نشستن پیش آب
های و هوی بچهها بوی کباب
زندگی یعنی دویدن در بنفش
روی سبزه پای بیجوراب و کفش
غلت خوردن روی سبز شیبدار
روی صورت چکهی صبح بهار
با دهان باز رو به آسمان
میشمردم قطرهها را با زبان
زندگی یک بوس مادر، یک جواب
بوسه پنهان بابا حین خواب
زندگی یعنی که عاشق زیستن
زندگی بی عشق یعنی نیستن
هر یکی دو شد، محبت در میان
راندن شور علاقه بر زبان
عشق نسپارد به هر «ای کاش» تن
قصهاش از خواستن تا داشتن
زندگی موی زن است و شانهاش
عشقبازی گل و پروانهاش
زندگی را از تو و من ساختند
مایهاش از مهر ما پرداختند
عشق، جان شعلههای زندگیست
زندگی با مهر چون آتشگهیست
بر سر آن شعلههای سرخ و زرد
زندگی را زندگی خواهیم کرد