دلی رنجاندم و گفتم ببخشید
ببخش و شید را نشنیده بخشید
فقط آمادهی بخشیدنم بود
گل است او، خار او هم دیده بودم
و من هم بارها بخشیده بودم
به رسم دوستی کو چشم پوشد
برای مستی آن تلخی بنوشد
گناهی کردم و گفتم که: توبه!
ندا آمد که رفتی توی نوبه
جواب توبه و حکمی که خوردی
شود ابلاغ بعد از اینکه مُردی
در احساس گناه و شرمساری
بمانی تا قیامت در خماری
عجب پیچیدگیها توبه دارد
گذشت و رحم این رحمان ندارد؟
خدا و بنده باید دوست باشند
نه چون جلاد و زندانیِ در بند
ز من خشمی اگر در سینه داری
اگر رنجیدهای و بی قراری
به روی زخم خشم خود دوا نِه
بزن سیلی در این دنیا و وا نِه
نه اینکه انتقامت واگذاری
که حرص من در آن دنیا درآری
خداوندا مگر رحمان نبودی؟
مگر خود خالق انسان نبودی؟
مگر ستار عیب ما نبودی؟
بگو والله بودی یا نبودی؟
عجب لجباز و کینتوزی خدایا
شگفت انگیز و مرموزی خدایا
چه شد پس آن مرام ارجمندت
گذشت و بخشش و طبع بلندت
خدایی که در او بخشندگی نیست
سزاوار نماز و بندگی نیست
رفیقم مِهر و خشمش در زمان است
ببخشد یا بسوزاند همان است
زده سیلی ولی ننهاده دستم
من از امروز او را میپرستم