شروین عزیز چه زیبا در وصف غارتگران دماوند گفت. من هم برانگیخته شدم چند خط به شروین اضافه کردم
دماوند
جنبید به خود کمی دماوند / پس خیره به ری نگاه افکند
در دامنهاش هزار بیژن / میدید به چاهِ جور در بند
صد ناله ز مردمان جگرسوز / بشنید و شد از دروغ، اَرغَند*
میجست جمای به دور و نزدیک / یا رستم و خسرُوی فرهمند
هم صحن و سرا ز کس تهی دید / ضحاک به خانه شد خداوند
هم شرقِ خُتن شکسته در چین / هم شامْ خمیده، خسته اروند
در ناله هرات و بلخ و بغداد / در نوحه پِشاوُر و سمرقند
دیوانِ حریصِ پست بر صدر / واهریمن زشتخو به اورَند**
آز است چنین عیان نهاده / دندان به دل زمین پازَند***
از نیش ستم روانش آزرد / از تیشهی ابلهان غم آکند
آن دیوِ سپید بسته در وقف، / بر دوش گرفته سقف یک چند،
از خشم، ستون تاق بشکست / تا بر فِتَد این فساد و آفَند****
وآن شیخک بیخرد ندانست / نشنید سخن ز این خردمند:
شیری است نشسته بر افقگاه / یک موی ز یال وی سگی کند…
شروین
* ارغند: خشمگین
** اورند: اورنگ/ تختگاه
*** پازند: روایتی و تفسیری در شرح اوستا
**** آفند: کین، دشمنی
آنچه از هیجان خواندن این شعر به زبان من جاری شد
پُر تیغ زدند بر ستیغش
چنگیز و سکندر و دگر چند
هر زخمهاش عضوی ز وطن کند
آتش به دلش، سرد و شکیباست
از داغ دلش خَسان چه دانند؟
از خاور و تا باختر، ایران
دل زآتش کین خصم آکند
فردا که فروزد آتش از کوه
رویند هزارها دماوند
شروین ز قلم چو رستم از گرز
بنیان ستم ز جای برکند
Good
لایکپسندیده شده توسط 1 نفر