ز درد خود چه بنالم به جز رثای غزل
نمانده در نفس عشق، جز هوای غزل
به نالهام سختی جز کلام و نام تو نیست
که نام تو سخن عشق و مقتدای غزل
ز درد این دل محنت کشیدهام بشنو
چه بیصدا که زنم ضجه با صدای غزل
ندارد این قلمم جوهر نوشتن عشق
به واژههای کم و گنگ و جابهجای غزل
پر نحیف ز شوقت چو باز رقصان است
تویی به رقص قلم مشق، هم برای غزل
در این مغازلهام جز تو یار نشناسم
تویی مخاطب اشعار و آشنای غزل
غزل تجلی طنّازی تو شد در چشم
همیشه مست و خمارم ز عشوههای غزل
به این خیال که گیرم مگر نوید وصال
صدا کنم به تمنا و با ندای غزل
دگر چه جای تخلص در این مغازله ماند؟!
که نام خوب تو پر کرده جایجای غزل