غیرت

آن روزها دنیا را یک جور دیگر می‌دیدم. دنیای ایده‌آلی در ذهن داشتم و هر ناهماهنگیِ دنیای واقعیت با دنیای ایده‌آل خیال من آشوبی در سرم ایجاد می‌کرد.
روزی که دیدم دوست‌دختر دوست صمیمی من با اشارات چشم و ابرو با غریبه‌ای پیام رد و بدل می‌کند اول باورم نشد. ولی بعد که آرام و نامحسوس به هم پیوستند و دوست خودم را قربانی خیانت دیدم داشتم می‌ترکیدم. ساعت ۲ نیمه شب در کتابخانه بیمارستان مشغول درس خواندن بودیم که این اتفاق افتاد. از شدت فشار نتوانستم تنهایی با این موضوع کنار بیایم و تلفن زدم به دوست دیگری و بیدارش کردم و موضوع را تعریف کردم. واکنش او تنها یک جمله بود: «خوب همینه دیگه». این حرف او من را متوجه کرد که چقدر غرق در توهماتم شده‌ام. خوب راست می‌گفت، همین بود! دنیا این بود، نه دنیای طراحی شده‌ی ذهن من. با همه زیبایی‌ها و نازیبایی‌ها این دختر و آن پسر هم جزء همین دنیا هستند و من در دنیای خودم درگیر احساسات غیرتی القا شده، اگر یک‌ زن که در تخیلاتم از او تصویری قدیسه ساخته بودم به ارزش‌های من خیانت می‌کرد دنیای قشنگ خود را از دست رفته می‌دیدم. این نوشته برون ریز غیرت جوانی من بود:

ای کاش این همه نامرد در جهان نبود
ای کاش این همه نااهل در زنان نبود
ای کاش حداقل بین این زنان
صحبت ز اعتماد و وفا بر زبان نبود
ای کاش از نجابت و قدیسی زنان
افسانه‌ای ز مریم و حوا میان نبود
مریم که با بکارت خود بچه‌ای بزاد
آن روز عجیب بود، پزشک زنان نبود
حوا به آدم از آن اعتبار داشت
کان روز یکی بود ذکور و جز آن نبود
شیرین به بستر خسرو، فرهاد سر به کوه
جز از نجابت شیرین به سر گمان نبود
امروز هم که دگر از مد افتاده عشق
دنیا به کام، نه، هرگز بر عاشقان نبود
نامردترینم من اگر عاشقی کنم
ای کاش این همه نامرد در جهان نبود

بیان دیدگاه