تقدیم به آدمهایی که قربانی جنگ شدند و به مردنشان عادت کردهایم
یک برگ از درخت من امروز زرد شد
افتاد و رقص مردن او شعر درد شد
این سو بخار میگرفت شیشه و درخت
آن سوی شیشه مینوشت: کاین سوی سرد شد
در پشت پنجره که نزاع حیات بود
هر برگ از درخت چکید قلب نبرد شد
هر برگ از درخت که افتاد، پوسید و مُرد
نالان به زیر کفش کسی رفت گَرد شد
تعداد برگها نشمردم، مهم نبود
میدانم این که به تکرار زوج و فرد شد
گفتم چه فایده نگران خزان شوم
از لطف شیشه که سرما زین سوی طرد شد
در زوزههای باد شنیدم که زندهای
قربانی همانی که یک شیشه کرد شد
آن را ببین، درخت من، آنجا، پشت پنجره
یک برگ دیگر از آن مرد و زرد شد