دوباره درد غریبی به جان من افتاد
ز نالهام غزلی بر زبان من افتاد
دوباره یاد خدایی که عاشقش نشدم
چو موریانه جان بر روان من افتاد
اگر ریاضت فرهاد خمر شیرین بود
نماز من به خدا شوکران من افتاد
من عقل خود به خمار شراب نفروشم
اگرچه حکم حلالش به نام من افتاد
به آشیانهی خود عزلت تو را کردم
ز باد یاد تو آن آشیان من افتاد
لباس رستم دستان به رزم پوشیدم
ز ترس خشم تو برگستوان من افتاد
به عزم غار حرا بار بر سفر بستم
حریق خشم تو بر کاروان من افتاد
زبان من چو کلامی به کافری چرخید
گذشتی و شکری در دهان من افتاد
مرام خستهی خود با شراب آلودم
هوس نبود، که یأس بر توان من افتاد
چو بر جمال تو افتاد پلک مخمورم
جلال عقل من از دیدگان من افتاد
به نغز روزهی عقلم چه ساده بگشودی
چو قطرهای ز لبت بر لبان من افتاد