زروان

دوست خوبم شروین که گروهی از بهترین‌ها را گرد آورده و جمعی ساخته پر از نیکی، مرا به پیوستن به این جمع فراخواند. چون کارهای این انجمن همه پر از خوش‌فکری و خوش‌کرداری است این دعوت به این معنی بود که شروین مرا خوب پنداشته. این برای من باعث شادی بود.

در آخر پیغام دعوتش نوشت:
بیار آن چه داری ز مردی و زور….

من هم که از یاران انجمن در سرزمین پدری دورم گفتم:
چه مردی؟ چه زوری؟ از این راه دور….

ولی چون شروین خود اهل شعر و ذوق است پاسخ او را مفصل‌تر دادم:

فراخواندت شد مرا نفخ صور
دل مرده‌ام را چو خواندی ز گور
ز باریک فهم و ز تاریک تن
نمودی مرا پرتو شید خور
نهیبی زدی بر من: ای کهنه یار!
«بیار آنچه داری ز مردی و زور»
که این سرزمین حال دارد نیاز
به زیبنده دخت و به شایسته پور
تو با خواندن نامم آکنده‌ای
سرم از هیاهو، دلم پر ز شور
ولی زور و مردی به میدان خوش است
«چه زوری؟ چه مردی از این راه دور؟»
دل کوه لرزد گر از غرشم
ز دور آید این بانگ زار و نمور
صدا گنگ و میراست در فاصله
ولی بی‌نهایت رود تاب نور
کنون دستم از بزمتان کوته است
بیا تا خِرَد را برانیم سور
مرا دانش افزا که شادم کنی
به دانش دل و جان شود جفت و جور

شروین هم مانند همیشه پاسخی خوب آماده داشت:

«بیار آنچه داری ز مردی و زور»
که خاک کیان سوخت، بر باد رفت
در آیینه افروخت شب هول و وهم
خمِ خنده از هر لب شاد رفت
هر آن خاطره کز خود آموخت خویش
کژ و مژ شد و خفت و از یاد رفت
نه مردانگی ماند، نه مردمی
زن و مرد را رسم و بنیاد رفت
نوید از سرا رفت و از بوم، بزم
زمان مسخ شد، از زمین داد رفت
بیار آنچه داری که هنگامه‌ایست
مگر تا به مردی شد آزاد رفت

با قبول پیمان‌نامه به انجمن او و یارانش پیوستم:

از بند بدن جَستم، چون پیله‌ی خود خَستم
از خویش دگر رستم، خود گشتم و من هستم
از شور وطن مستم، این عهد کنون بستم:
تیغ خردم دستم، بر خط تو پیوستم

بیان دیدگاه