سال ۷۷ پزشکی قبول نشدم و پشت کنکوری شدم. سال ۷۸ قبول شدم.
یکی از اجزاء نظام آموزشی بدوی ما تخریب حداقل یک سال از بهترین روزهای جوانی است که برای من دو سال طول کشید. اگر هدف کسی قبولی در رشتهی دشوارتری باشد باید خود را در این سال از تفریح و سفر و جوانی بایکوت کند و تنها همدم خود را کتابهای درسی و تنها سرگرمی را ترکاندن جوشهای ریز و درشت صورت بداند.
سال ۷۸ که بعد از دو سال از قرنطینه آزاد شدم احساس کردم جوانی کردن از یادم رفته. خیلی منتظر این لحظه بودم اما نمیدانستم برای این که خوش بگذرد چه کار باید بکنم. فهمیدم تنها با داشتن سن مناسب نمیتوان جوان بود. جوانی را باید آموخت، تمرین کرد و زندگی کرد.
پریشان و حیران از این پرسشم
که دست از جوانی چرا برکشم
ز انصاف خود باز پرسیدهام
ز برنایی خود چه خوش دیدهام؟
کنون فرصت و جرأتی یافتم
که احراماز این پرسش انداختم
کسی من نبودم در این عمر خویش
به جز یک هدفمند کوشا، نه بیش
همین بودم و یک هدف داشتم
کنون چیدم آن بر که خود کاشتم
چنین کاخ توفیق تا ساختم
بهایش چه قیمت بپرداختم
فراوان ز احساس و از ذوقها
از آن کودکیها از آن شوقها
توان طفولیتم ناتوان
نبودم در این زندگی نوجوان
از این رفتههایم نباشد غمی
که مولود روز است این آدمی
در آ ای جوان از خود و زاده شو
برای جوان بودن آماده شو
وداع از جوانی ز فکرت جداست
و ناشکری از موهبات خداست
هراسان از آنم که یک دم زنم
به غفلت که این جان برنا منم
شفا، در دل مرده جان کردن است
جوانی خود را جوان کردن است
تنم را کنون پر ز جانی کنم
که میخواهم اکنون جوانی کنم