مرا ترکش به تن بنشست بعد از انتخابات
که اصرارم به رأیم شد همین تیر مکافات
همه آرای خود دادم به برق چشم مستت
رها شد ترکش مژگان به قلب من ز دستت
جلای مردم چشمان تو یاقوت من شد
خمار نرگست شاهنشه و طاغوت من شد
تو را گفتم از این بحران قدم بردار و رد شو
تو کاندیدای من هستی، بیا و نامزد شو
تو کاندیدا شدی، من وعده میدادم به جایت
که کاخ مرمرین را میکنم بیت و سرایت
منِ عاشق شوم رعیت، بیا و رهبرم باش
ولیّ مطلق قلبم شو و تاج سرم باش
شوم کوی تو را تنها و بی شورا، نگهبان
ز بیتت دور میدارم گزند و دست مردان
ز استصواب من جُنبندهای هرگز نجَسته
بریزانم خودی و ناخودی را دسته دسته
به عشقت رای دادم با همین ایمان قلبی
نه از ناچاری و درماندگی یا رأی سَلبی
تو ای هستم! وجودم! هستهی من! رَستی از من؟
مرا حق مسلم بودی و بگسستی از من؟
تو جامت پر ز خون من شد و تَر میکنی کام
خیالم خوش که دستم میرسد یک روز بر جام
به کوی عشق در حصرم، گهی از آن گذر کن
ملاقاتم بیا گاهی و صدها فتنه سر کن
دلت صندوق رأی و پر ز نام من، نصیبم
شود آخر که آید زان برون نام رقیبم